• votre commentaire
  • مثل خاراندن یک زخم پس از خوب شدن

    یاد یک عشق عذابی است که لذت دارد


    votre commentaire
  • دختر ِ شیخ! بهـــار آمده غم جایــز نیست

    به دو ابروی ِ کجت اینهمه خم جایز نیست

    مهـربان باش و در ِ خانــه به رویــم بگشا

    میهمانت شده ام ظلم و ستم جایز نیست

    بوسه می چسبد اگــر قوری و منقل باشد

    چون لب ِ قند تو بی چایی ِ دم جایز نیست

    مادرت کـاش نمی رفت زیارت، دم ِ عید

    گریه و نوحه و رفتن به حرم جایز نیست

    پس بزن ابر ِ سیاهی که حجابت شده است

    بیشتر چهـــره برافروز کـــه کم جایـــز نیست

    بیشتر باز کـن آن چاک ِ گریبــان گرچه

    هرویین بیشتر از چند گرم جایز نیست

    بــه من "استغفرالله" نگـــو دختر ِ خوب

    عربی حرف زدن های ِ عجم جایز نیست

    هرچــه گفتم بپذیــــر و دل ِ من را نشکن

    نه و نه گفتن پشت ِ سر ِ هم جایز نیست

    آمدم خاستگاری، غزلـــم مهــــر ِ تو باد

    جز جواب "بله" با اهل ِ قلم جایز نیست


    votre commentaire
  • آمدی، قصه ببافی که موجّه بروی ... ؟

    در نزن! رفته ام از خویش، کسی منزل نیست


    votre commentaire
  • زاهد ز راه شرع کند منع ما ز دوست

    شرعی که ره به دوست ندارد ضلالت است


    votre commentaire
  • شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده ست

    آسمانا! کاسه ی صبر درختان پر شده ست

    زندگی چون ساعت شماطه داره کهنه ای

    از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده ست

    چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم

    چای می نوشم ولی از اشک،فنجان پر شده ست

    بس که گل هایم به گور دسته جمعی رفته اند

    دیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده ست

    دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر

    شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده ست

    شهر گفتم!؟ شهر! آری شهر! شهر

    از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده ست

     

    "فاضل نظری"


    votre commentaire
  • شاد کن جان من، که غمگین است

    رحم کن بر دلم، که مسکین است

    روز اول که دیدمش گفتم

    آنکه روزم سیه کند این است

    روی بنمای، تا نظاره کنم

    کارزوی من از جهان این است

    دل بیچاره را به وصل دمی

    شادمان کن، که بی‌تو غمگین است

    بی‌رخت دین من همه کفر است

    با رخت کفر من همه دین است

    گه گهی یاد کن به دشنامم

    سخن تلخ از تو شیرین است

    دل به تو دادم و ندانستم

    که تو را کبر و ناز چندین است

    بنوازی و پس بیازاری

    آخر، ای دوست این چه آیین است؟

    کینه بگذار و دلنوازی کن

    که عراقی نه در خور کین است


    votre commentaire
  • یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

    به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

    آن جوان بخت که می‌زد رقم خیر و قبول

    بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد

    کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک

    رهنمونیم به پای علم داد نکرد

    دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

    ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

    سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر

    آشیان در شکن طره شمشاد نکرد

    شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار

    زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد

    کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد

    هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد

    مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق

    که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد

    غزلیات عراقیست سرود حافظ

    که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد


    votre commentaire

  • votre commentaire
  • اگر چه گلاب شما اصل قمصر است

     اما چه سود

     حاصل گلهای پرپر است


    votre commentaire
  • گرچه می دانم نمی آید ولی هر دم ز شوق

     سوی در می آیم و هر سو نگاهی میکنم

     

    "صائب تبریزی"


    votre commentaire
  • کل عمرمون دپرس هستیم ولی تو اعلامیه می زنن شادروان


    votre commentaire
  • در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

    به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

     

    یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند

    کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

     

    نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

    دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

     

    دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

    که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

     

    گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم

    یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

     

    چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات

    برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

     

    نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست

    اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

     

    هوشنگ ابتهاج


    votre commentaire
  • یاد من باشد فردا دم صبح

    جور دیگر باشم

    بد نگویم به هوا، آب ، زمین

    مهربان باشم، با مردم شهر

    و فراموش کنم، هر چه گذشت

    خانه ی دل، بتکانم ازغم

    و به دستمالی از جنس گذشت

    بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل

    مشت را باز کنم، تا که دستی گردد

    و به لبخندی خوش

    دست در دست زمان بگذارم

    یاد من باشد فردا دم صبح

    به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم

    و به انگشت نخی خواهم بست

    تا فراموش، نگردد فردا

    زندگی شیرین است، زندگی باید کرد

    گرچه دیر است ولی

    کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید

    به سلامت ز سفر برگردد

    بذر امید بکارم، در دل

    لحظه را در یابم

    من به بازار محبت بروم فردا صبح

    مهربانی خودم، عرضه کنم

    یک بغل عشق از آنجا بخرم

    یاد من باشد فردا حتما

    به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم

    بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در

    چشم بر کوچه بدوزم با شوق

    تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود

    و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

    یاد من باشد فردا حتما

    باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست

    و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا

    و بدانم که شبی خواهم رفت

    و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

    یاد من باشد

    باز اگر فردا، غفلت کردم

    آخرین لحظه ی از فردا شب ،

    من به خود باز بگویم

    این را

    مهربان باشم با مردم شهر

    و فراموش کنم هر چه گذشت ...

     

    فریدون مشیری

     

     


    votre commentaire
  •  امشب همه غم های عالم را خبر کن !

    بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن !
    ای میهن، ای انبوه اندوهان دیرین !

    ای چون دل من، ای خموش گریه آگین !

    در پرده های اشک پنهان، کرده بالین !

    ای میهن، ای داد !

    از آشیانت بوی خون می آورد باد !

    بربال سرخ کشکرت پیغام شومی است !

    آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد ؟ 

    ای میهن، ای غم !

    چنگ هزار آوای بارانهای ماتم !

    در سایه افکند کدامین ناربن ریخت 

    خون از گلوی مرغ عاشق ؟ 

    مرغی که می خواند 

    مرغی که می خواست 

    پرواز باشد

    ای میهن، ای پیر 

    بالنده ی افتاده، آزاد زمینگیر !

    خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها .

    ای میهن ! در اینجا سینه ی من چون تو زخمی است ...

    در اینجا، دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد ، 

    دمادم، دمادم ...

    هوشنگ ابتهاج 

     

     


    votre commentaire
  • ای کـه چـون رخ می‌‌نمایی آفـتاب آیـد برون

    آنچنان مستی که از چشمت شراب آید برون


    زلفکانت خـود حجابی بـر نگاهت می‌کـشد

    وای از آن روزی که زلفت از حجاب آید برون

     

    آنکه می‌گوید دوام عالم از بی بند و باری شد خراب

    گیسوانت را رهـا کن تا  خـراب آید برون!


    آنکه می‌گوید صبوری کن بهشت از آن ماست !!

    هـر کجا رخ می‌‌نمایی با شـتاب آید برون


    زاهد از اندوه رسوایی به رخ دارد نقاب

    ور نه پیش دیگران خود بی‌ نقاب آید برون


    گوئیا در خواب غفلت مانده اند اصحاب کهف

    پس تو رخ بنما که این عالم ز خواب آید برون


    ای که چون رخ می‌‌نمایی آفتاب آید برون

    آنچنان مستی که از چشمت شراب آید برون


    votre commentaire
  • کاش می شد .... کاش

    زندگی هیچوقت بر وفق مراد نیست

    افسوس


    votre commentaire

  • votre commentaire
  • زندگی هیچوقت اونی نیست که تو دنبالشی، همیشه اون دنبالت میکنه و هر چی خواست بهت تحمیل میکنه. و تو لاجرم باید قبولش کنی الا اینکه بخوای در خلاف جهت رودخانه زندگی حرکت کنی. البته سختی های خودشو داره اما خوبه هر چند که نتونی تا تهش بری. من کلی سعی کردم به تهش برسم اما نشد ولی نا امید نیستم و میرم که از یه رودخونه دیگه شانسم رو امتحان کنم. این رودخونه (زندگی) با ما نساخت 


    votre commentaire

  • 1 commentaire

  • votre commentaire

  • votre commentaire

  • votre commentaire
  • Lire la suite...


    votre commentaire
  • قصه ی هستی 

    Lire la suite...


    votre commentaire
  • معشوقه فرانسوی

    Lire la suite...


    votre commentaire

  • votre commentaire
  • مرا به روز قیامت غمی که هست این است

    که روی مردم دنــیــا دوباره خواهم دیــد


    "صائب"


    votre commentaire
  • هر سال اواخر تابستون وقتی از جلوی بوتیک ها رد میشم همیشه چشم دنبال لباس های پاییزی هست. اصلا به رنگ و تیپ و مدلش نگاه نمیکنم بیشتر دنبال لباسی میگردم که جیب بزرگی داشته باشه، خدا رو چه دیدی شاید ... بگذریم

    البته هر سال اون پالتوی مورد نظرم رو پیدا میکنم ولی اصلا بکارم نمیاد یعنی مورد استفادش پیدا نمیشه، و چون فقط حسرت پاییز گذشته رو تو دلم میذاره برای پاییز جدید دیگه اونو از کمد لباسام میذارم بیرون

    امسال هم یکی پیدا کردم که اتفاقا خیلی ازش خوشم میاد اما امروز چهارمین روز از آخرین ماه پاییزه و کم کم دارم نا امید میشم مثل سال های قبل.

    خدا کنه در این بیست و شش روز باقی مانده از پاییز بتونم ازش استفاده کنم

    شاید امثال ... شاید هم نه ... نمیدونم ولی من نا امید نیستم

    به شما هم پیشنهاد میکنم ، پالتویی بخرید که جیب بزرگی داشته باشه، خدا رو چه دیدی شاید پاییز امسال عاشق شدی و وقتی دارین قدم میزنین و هوا هم بس نا جوانمردانه سرد بود بتونین دوتایی دست تو یه جیب بکنین.

    براتون دعا میکنم

    ج.ح.ن

     

     


    votre commentaire
  • عشق یا نفرت

     

    مرا دردیست اندر دل

    که تا عالم به جا ماند

    شب و روزش کنم نفرین

    که او هم مثل ما ماند

    زده آتش بر این جانم

    بریده هر دو بالم را

    نبیند روی خوش هرگز

    و از عشقش جدا ماند

    میان عشق من با او

    تفاوت تا سما باشد

    خدایا لعنتش هر دم

    که او هم مثل ما ماند

    زده بر قلب پر دردم

    هزاران تیر زهر آلود

    که از هجر عزیزانش

    به غربت مبتلا ماند

    من از دست تو ای ظالم

    چنان نالم در این عالم

    که از هر ناله و آهم

    هزاران غصه جا ماند

     

    ج.ح.ن


    votre commentaire