دور از وطن ، بی آشیان - اندر میان خاکیان
آمد فرشته پیش من - گفتا که پیش من بمان
آن شب دلم بی کینه بود - مست از غم دیرینه بود
حتی فرشته مثل من - در حسرت آئینه بود
در کوچه باغ خاطره - آنجا که زندان غمه
گفتا فرشته گوش من - با من بیا ، بی فاصله
او رفت و من دنبال او - چون سایه ای همراه او
رفت و سر یک کوچه ای - پیچید و من هم مثل او
دیدم خودم را گوشه ای - در روزگار کهنه ای
ده ساله بودم آن زمان - اما دل پر غصه ای
ای وای من از این جهان - غم را منم شاهِ شهان
دیدم نگارم می رود - آشفته گشتم آن زمان
رفت آن فرشته پیش من - کرد این سخن با خویش من
گفتا چرا افتاده ای - نالان چنین در پیش من ؟
آن کودک شیرین زبان - کردا چنین حالش بیان
یارم ز شهرم میرود - با گریه می گویم بمان