چشمانم را به نابینایی میفروشم تا کسی را که دوست دارم با دیگری نبینم
وقتی آدم تنـــــها میشه به خیلی چیـــــزا دل می بنده
هر ثانیه می گذردچیزی از تو را با خود می بردزمان غارتگر غریبی استهمه چیز را بی اجازه می بردو تنها یک چیز راهمیشه فراموش می کند حس « دوست داشتن » تو را
Hafez : Chez moi, l'amo des etres aux yeux noirs ne sortira de la tete, Tel est le décret du ciel, il ne changera pas مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگر گون نخواهد شد
چای می نوشم و فکر می کنم آه اگر با یک حبه ی قند شیرین می شدند لحظه ها (کتایون آموزگار)
دیشب در خواب ناگهان خدا در گوشم گفتتو را چه به عشق گفتم : چرا ؟ گفتتو در خوابی و عشقت در آغوش دیگریلبخندی زدم وگفتم: خدایا این مخلوق آفریده توست شاید تو خوابی و خبر از رسم دنیا نداری
گــــــاهی احســـــــاس میکنم روی دست خدا مانده امخستـــــــه اش کرده امخودش هم نمی داندبامن چه کند
نهم فروردین تبریز بودم رفتم همون پارک و روی همون نیمکت نشستم یه گل سرخ گذاشتم روی نیمکت و زیر لب گفتم هر جا هستی تولدت مبارک
نـگــو قِـســمـت نـشـد گــنــد زدی بــه زنــدگــی طــرفحـــداقــل وقــت رفــتــن ، دهــنــتـو بــبـنـدنـگـو قـسـمـت نـشـد
گــاه در زنـدگـی موقعیت هایی پــیش مــی آیــد کــه انسان بـایـد تــاوان دعـاهــای مــستجاب شده خــود را بپــردازد